هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

دخملیه همه فن حریف

گل مامانی بیست ماه از زندگیه قشنگت میگذره تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی و از اینکه بزرگتر شدی خوشحالی به راحتی غذا میخوری لباسهات رو عوض میکنی کفشهات رو میپوشی اتاقت رو مرتب میکنی به من کمک میکنی از مهمونها پذیرایی میکنی از حرف زدنت بگم که ماشالا حسابی راه افتادی و کلمات سه بخشی رو به راحتی میگی و جمله سازی رو هم شروع کردی تا حالا با سه کلمه جمله ساختی و همچنان درحال تمرین هستی. چند روزی میشه مامان جون مهری و حاج بابا و خاله محبوبه از شیراز اومدن پیشمون و حسابی خوش به حال شما شده همش خودتو براشون لوس میکنی و صداشون میزنی مان جون و باجون به خاله هم میگی خویی وقتی غذات تموم میشه بلند میگی اودایا شُک ...
23 مرداد 1393

شیرینکاریهای شیرین عسل

سلاااااااممممم دخملیه نازممممممممم خوشگل و طنازممممم فدات بشم الــــهـــــــــــــــیییییییییییییییییییییی شیرینکم عروسکم شیطونکم عزیز دلم دخترم ماشالا هزار ماشالا هر روز داری داناتر و عاقلتر از روز قبل میشی احساس میکنم خیلی زود بزرگ شدی و خیلی چیزا رو خوووب میفهمی که شاید برای یه بچه به سن تو خیلی زود باشه واسه نمونه میگم تا اخبار یه صحنه از بچه های غزه نشون میدی بدو بدو میایی پیشم و با ناراحتی میگی مامان نی نی اوووف ... بعد میگی نی نی نازززززییییی ...فدات بشم با احسااااااااااس عروسکهات رو مثل گل نگهداری میکنی و بین هیچکدوم فرق نمیذاری همه رو میخوای بغل کنی همه رو بوس میکنی نوبتی بهشون غذا میدی باهاشون حرررررررر...
19 مرداد 1393

برای غزه...

دخترم این دنیا با همه ی قشنگیاش یه ناملایماتی داره که گاهی دل آدما رو خون میکنه... روی کره ی زمین خیلیا زندگی میکنن با شکلا ورنگها و افکار متفاوت... خیلیها هم دین و هم کیش هستن و هم با خودشون دوست و مهربونن هم با کسایی که هم دینشون نیستن اما یه عده هم هستن که فکر میکنن سلطان دنیان و باید سلطنت کنن همین ها که نمیشه حتی اسم آدم روشون گذاشت گاهی دست به کارایی میزنن که دل دنیا رو میلرزونه... گاهی فکرشم وحشتناکه که هستن کسایی که فکرو ذکرشون کشتار مردم بی دفاعه ... تفریحشون کشتن زنای بارداره ...  نشان تمرین تیراندازیشون سر بچه های معصومه... آره مامان توی این دنیا اینها هم هستن که از پستی به خوی حیوانی رسیدن وحشی شدن ...
9 مرداد 1393

عید و عیدی برای دخملیه نوزده ماه و نیمه

گل مامانی عشقم ملوسم خوشگلم سلااااااممممممممممم عیدت مبارک عزیز دلم از ماه مبارک رمضان خیلی چیزا یاد گرفتی عزیز دلم روز عید وقتی رسید برات قنوت نمازش رو میخوندم به دهنم خیره شده بودی و خوب گوش میدادی بابایی رفت مسجد محل و نمازش رو اونجا خوند اما من مجبور شدم خونه بمونم و نمازم رو با تلویزیون که از مصلی امام خمینی تهران به امامت آقا بود بخونم انگار متوجه تغییرات این نماز با نماز یومیه شده بودی همش میخواستی بری سجده اما ما رو میدیدی که هنوز قنوت میخونیم میرفتی بازی میکردی اما حواست به ما بود تا میرفتم رکوع زود میومدی کنارم تا بری سجده این قسمت از نماز رو خیلی دوست داری زندگیــــــــــممممممممم روز قبلش به اتفاق شما و بابایی ر...
9 مرداد 1393

پیشرفتهای شیرین زبون خونه ی ما

فدای دختر نازم بششششمممممممممممممممممممممممممم نفسسسسسسممممممم شیرین زبون مهربونممممممممم اینروزا خیلی واضح کلمات رو میگی و کلی پیشرفت کردی منو که به اسم صدا میزنی  مهتـــــــاااااااااااااا اسم عروسکهاتم خوب میگی : نی نی , اِیینا (الینا) , نَتَ (نسترن) , آجی رو خوب میگی  متین رو واضح و خوشگل میگی قربونت برم آب, آیو (آلو) , ایتا (کتاب) ,نَگِ (نرگس) , دایی , ماجی (ماژیک), میدا (مداد) , موجه(مورچه) , وقتی چیزی رو میخوای خیلی خوششششششششششگل میگی بِدِّش (تشدید رو داری) غذا میخوای یا میگی عدا یا نام نام     .: هدیه ای از طر...
31 تير 1393

شبهای قدر

عزیز مامان زیباییه رمضون همش به همین سه شبه شبهای قدر ... بزرگیش رو نمیتونم درک کنم انگار در من نمیگنجه هر وقت میخوام درست حسش کنم انگار بدنم برام تنگ میشه دلم میخواد پرواز کنم برم به آسمونا اون بالا بالاها... اما زمینیتر از این حرفام... دخملیه نازم توی این روزها و شبها شما هم قدم به قدم با ما بودی شب نوزدهم رو تا ساعت دو بیدار موندی و بازی میکردی اما حواست به ما بود .جایی نرفته بودیم و پای تلویزیون نشسته بودیم شب بیست و یکم اومدی کنارم نشستی و آروم خوابیدی ودیشب شالمو سر کردی و کتاب دعا رو دستت گرفته بودی و زیر لب زمزمه میکردی قربون خدا برم به حق خیلی به ما نزدیکه و تو دل همه هست ... ماییم که نابینا و ناشنواییم دخ...
31 تير 1393

نوزده ماهگی دخملی و افطاری

عزیز دل مامانی چقدر زود زود داری بزرگ میشی فورا نوزده ماه گذشت .. انگار همین دیروز بود منتظر بودم بدونم نی نی من جنسیتش چیه دختره پسره مشهد رفتیم و خوش گذروندیم همون روزهای اولی که خدا تو رو به ما هدیه داد مهمون امام رضا شدی ... این روزا خیلی دلم هواشو کرده دوست دارم اون جنین کوچولویی که حالا نوزده ماهه شده و ماشالا هر روز بزرگتر و داناتر میشه ببریمش پابوسش خوشگلکم این شبها همش تو مهمونی و اینور اونوریم و معمولا تا یک شب بیرونیم جمعه شب بود که مهمونی داشتیم تقریبا 120 نفر بین اینهمه جای مامان و بابام و داداشامو خواهرام پیدا بود خیلی غصه خوردم اما تمام فامیل بودن و خوش گذشت کلی استرس داشتم و نگران بودم اما شما خ...
23 تير 1393

نقاش باشیه خونه ی ما

ووووووووووووووووووووووووی زندگیــــــــــــــمممممممممممم عشقمممممممممم دخمل هنرمندم دوستت دارممممممممممممم هزار هزار هزار تااااااااااااااااااا چند روز پیش به اتفاق بابایی رفتیم یه سر خانه کاشانه .طبق معمول راه افتادی و شروع کردی به گشت و انتخاب وسایل مورد علاقت چشمت خورد به ماژیک ... خلاصه اصرار که اَ اینااااااااااا ... ما هم برات خریدیمش به اضافه ی یه کیف عروسکی و یه کیف دستی و یه جا مدادی دیگه واسه ماژیکات رسیدیم خونه تا لباسات رو عوض کردم  فورا رفتی سراغ نقاشی ... چند دقیقه بعد اومدم سراغت دیدم بعلـــــــــــــــــــهههههههههههههه به خلق اثر هنری پرداختی و رو تختی و کرده بودی بوم نقاشی ... ای...
23 تير 1393